با سردردی بی سابقه بیدار میشوم، چشمهایم میسوزد! پاهایم گز گز میکند، دستانم را به سختی جمع میکنم. تصویری سایه مانند در خاطرم است که آرمان با عجله وارد اتاقم میشود، از کمدم چیزی برمیدارد و به من میگوید: " تلفن پشت سر هم داره زنگ میزنه، تو همینطوری خوابیده ای؟ " نمیدانم این صحنه را در خواب دیدم یا واقعیت... ساعت هشت غروب است به سختی پایم را بر زمین میگذارم تا از تخت بیرون بیایم که یادم می آید چه شده... امروز صبح شوهرخاله ام ناگهانی سکته کرد و مرد، و چند ساعت پیش از مراسم تدفینش آمدم و تا الان از خستگی تقریبا غش کرده بودم...
عصبانی میشوم از اینکه وقتی کسی میمیرد چقدر زود کارهای کفن و دفنش انجام میشود، انگار همه بصورت آماده باش بودند! اعصابم خورد میشود از اینکه صبح بیدار شویم ولی شب نخوابیم! بیشتر از آنکه ناراحت باشم عصبانی هستم...
زمزمه ها زیر گوش هم میگویند: مشکل قلبی داشت ولی رعایت نمیکرد،،، به دکتر اعتقاد نداشت،،، سیگار را هم ترک نمیکرد،،، میتوانست بیشتر زنده بماند اما مراعات نمیکرد... با خودم فکر میکنم دیگر اینها چه اهمیتی دارد...
همیشه اولین چیزی که بعد از خبر مرگ کسی به ذهنم می آید این است که اگر یک روز قبل به او میگفتند تو فردا نخواهی بود...! اگر میدانست تک تک کارهایی که انجام میدهد آخرین بارش است، آنوقت چه میشد؟... آخرین باری است که صورتش را اصلاح میکند... آخرین باریست که کفهشهایش را میپوشد... آخرین باریست که فلان کلمه را به زبان می آورد (همیشه دوست داشتم بدانم آخرین کلمه ای که بر زبان می آورم چیست)... مسواک زدن... تلویزیون دیدن... از خیابان رد شدن... س.ک.س داشتن... خندیدن... غذا خوردن... دقت کرده اید ذهن ما همیشه به دنبال مسائل متافیزیکی و بزرگتر از خودمان است اما زندگیمان را همین روزمرگی های کوچک پر کرده است!
به شدت گرسنه ام، اما غذا خوردن برایم بی معنا شده است. اگر قرار باشد در کمتر از یک لحظه بمیرم، غذا خوردن به چه معناست؟ اگر او میدانست ساعت 10 صبح قرار است بمیرد، ساعت 8 کنار خانواده اش صبحانه میخورد؟! خواهش میکنم رومانتیک و ماورایی خیال بافی نکنید که بگویید: " آره! من دلم میخواد آخرین روز زندگیم کنار اونهایی که دوسشون دارم با آرامش صبحونه بخورم و از این با هم بودن لذت ببرم...!!! " در لحظه قرار گرفتن همیشه فرق دارد...
کسی خانه نیست. لباسها گوشه و کنار اتاق ریخته اند. مرتبشان میکنم، به یاد خاله ام می افتم. وقتی که مراسم تمام شود و مشغول مرتب کردن خانه شود و به لباسهای شوهرش بر بخورد... کمد را باز میکنم تا پیراهن سیاهم را آویزان کنم. کت و شلوار مشکی، کروات آبی و پیراهن سفید با خطهای رنگی و شادم را میبینم که هفتۀ قبل برای مراسم عروسی دخترخاله ام پوشیده بودم، و لباس سیاهی که امروز برای مراسم تدفین پدرش میپوشم... شاید فاصلۀ بین مرگ و زندگی تفاوت در رنگ و طرح یک لباس باشد! کت و شلوارم... شوهرخاله ام با انگشت شصت و اشاره اش پارچۀ کتم را لمس میکند و میگوید: " این پارچه جون میده برای تابستون، پارچۀ کت من کلفته نمیشه تو تابستون پوشید." و پدرم را دست می اندازد: " یه کت و شلوار شیک واسه خودت چرا نمیدوزی، کاپشنت احمدی نژادیه! "
بیشتر از اینکه ناراحت باشم عصبی هستم. مردن به این راحتی را نمیفهمم! بی ارزش شدن زندگی در یک لحظه را نمیفهمم... نمیتوانم ذهنم را جمع و جور کنم. هنوز نفهمیدم چی شده. در دو حالت نمیشود فکر کرد و حرفی زد: 1- وقتی ذهن خالی ست، 2- وقتی ذهن پر است... برای آنکه فکر نکنم، مشغول دیدن بازی فینال میشوم. اسپانیا و آلمان... آلمان... ساعت 1شب، عروسی تمام میشود، از رادیوی ماشین بازیها را پی گیری میکنم: _" عمو، آلمان 3-2 پرتغالو برد..." _ " جدی؟ تو رو خدا؟ اه، پرتغال حیف شد..." اگر آن شب به او میگفتند تو نمیتوانی بازی فینال را ببینی...!
در ماشینمان روی همان صندلی که یک هفتۀ پیش او نشسته بود لم داده ام و زل زده ام به چراغهای قرمز چشمک زن آمبولانسی که به سوی قبرستان میرود... روی همان صندلی که او نشسته بود... هوا گرم است، از خصوصیات ماشینمان برای او میگویم، کولر را روشن میکنم و نشانش میدهم که بر قدرت و سرعت موتور تاثیری ندارد، که چقدر کم مصرف است و شتاب بالایی دارد و چقدر نرم راه میرود، اما میگوید: " نه، میخوام پژو بخرم! ریو برای شما جوونها خوبه! " میگویم: "اولاً کی گفته مخصوص جوونهاست؟! بعدشم، شما که هنوز 47 سالتون هم نشده! " باز هم با انرژی ادامه میدهم که پدرم از این ماشین راضی ست و خودم هم چند بار پشت فرمانش نشستم، ماشین روانی ست، دوباره کلی داستان میسازم. جواب میدهد: " نه همون پژو بهتره! " بیخیالش میشوم! با خودم میگویم پس چرا از من نظر خواستی؟!!
چهرۀ گریان خاله ام را میبینم. انگار تو همین چند ساعت، چند سال پیر شده... همین یک خاله را دارم. بعضی وقتها احساس میکنم بیشتر از مادرم دوستش دارم......... با خاله و شوهرخاله ام شوخی میکنیم که دوباره شدید مثل روزهای اول، مثل تازه عروس و داماد! بچه هایتان که ماشالله عروسی کردند و آینده شان مشخص شده، حالا باید به فکر خودتان باشید، کلی بار از پشتتان برداشته شده... دیگه واسه خودتون حال کنید...! یک صنعت ادبی هست به اسم Dramatic Irony ؛ که در آن خواننده یا ببیندۀ اثر از اتفاق شومی که غریب الوقوع است اطلاع دارد و ته دلش به اطلاعات ناقص و نادرست شخصیت های داستان و غفلت آنان از آینده میخندد...!
سرم بر بالشت افتاده است! دستهایش هنوز جلوی چشمانم است. دستهایش (که انگاری پوستش روشنتر شده بود) از پارچۀ سفید کفنش بیرون زده و به آنها خیره شده ام. تا آخرین لحظه منتظرم تکانی بخورند! به این فکر میکردم که کمتر از یک هفتۀ پیش با همین دست به من چایی تعارف کرد و با لمس همین دست از او خداحافظی کردم. اگر میدانستم آخرین باری ست که با او دست میدهم...
موضوع صحبت من شوهرخاله ام نیست... حرف من بودن در لحظه ای و نبودن در لحظۀ دیگر است، آمدن نفس و نرفتنش، پر زدن ناگهانی هرچه بود و نبود... به عزیزان خودتان فکر کنید، به آن لحظه که از شما جدا میشوند، و اینکه شاید هیچ وقت برنگردند... اگر خاله ام میدانست آن روز آخرین صبحانه ای ست که با شوهرش میخورد........ در مراسم تدفین دلم میخواست سفت به پدرم بچسبم و بغلش کنم که جایی نرود...
· ببخشید این چند روز بهتون سر نمیزنم... دیگه خودتون فهمیدید چی شده... نمیدونم چه جوری نوشتم، باید دوباره خودم بیام بخونمش...