تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

   چند بار نوشتم ولی پاک کردم. چیزی برای جملۀ اول به ذهنم نیومد...

شاید این وبلاگو تعطیل کنم! وقتی نمیتونم حرفهامو اینجا بزنم دیگه بودنش برام هیچ فایده ای نداره.

·         از خودم که به هیچ عنوان نمیتونم بگم! میدونم برای خیلی ها قابل تحمل نیست و حتی برای خود منم نیست. ولی دیگه توان خود سانسوری رو ندارم. متاسفانه آدرسمو به خیلیها _با روابط مشخص_ دادم.

·         و از بیرون خودم هم نمیتونم بنویسم؛ اینکه از مسائل سیاسی و فرهنگی و... بگم، و مثل سنت همیشگی تمام ایرانیها تو جملاتم یه محافظه کاری مضحک باشه و هیچ وقت تا ته موضوع نرم  و آخرش با یه امضا و امید واهی تموم کنم!

·          من وحشی تر از اونی هستم که بتونم خودمو تو این چهارچوبها قرار بدم...!

·          . . .

تو جزر و مدم... نمیدونم به دریا خیانت کنم یا به ساحل...؟!

 

              darya

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/17ساعت 7:13 PM  توسط آرش  | 

 

 

با سردردی بی سابقه بیدار میشوم، چشمهایم میسوزد! پاهایم گز گز میکند، دستانم را به سختی جمع میکنم. تصویری سایه مانند در خاطرم است که  آرمان با عجله وارد اتاقم میشود، از کمدم چیزی برمیدارد و به من میگوید: " تلفن پشت سر هم داره زنگ میزنه، تو همینطوری خوابیده ای؟ " نمیدانم این صحنه را در خواب دیدم یا واقعیت... ساعت هشت غروب است به سختی پایم را بر زمین میگذارم تا از تخت بیرون بیایم که یادم می آید چه شده... امروز صبح شوهرخاله ام ناگهانی سکته کرد و مرد، و چند ساعت پیش  از مراسم تدفینش آمدم و تا الان از خستگی تقریبا غش کرده بودم...

عصبانی میشوم از اینکه وقتی کسی میمیرد چقدر زود کارهای کفن و دفنش انجام میشود، انگار همه بصورت آماده باش بودند! اعصابم خورد میشود از اینکه صبح بیدار شویم ولی شب نخوابیم! بیشتر از آنکه ناراحت باشم عصبانی هستم...

زمزمه ها زیر گوش هم میگویند: مشکل قلبی داشت ولی رعایت نمیکرد،،، به دکتر اعتقاد نداشت،،، سیگار را هم ترک نمیکرد،،، میتوانست بیشتر زنده بماند اما مراعات نمیکرد... با خودم فکر میکنم دیگر اینها چه اهمیتی دارد...

همیشه اولین چیزی که بعد از خبر مرگ کسی به ذهنم می آید این است که اگر یک روز قبل به او میگفتند تو فردا نخواهی بود...! اگر میدانست تک تک کارهایی که انجام میدهد آخرین بارش است، آنوقت چه میشد؟... آخرین باری است که صورتش را اصلاح میکند... آخرین باریست که کفهشهایش را میپوشد... آخرین باریست که فلان کلمه را به زبان می آورد (همیشه دوست داشتم بدانم آخرین کلمه ای که بر زبان می آورم چیست)... مسواک زدن... تلویزیون دیدن... از خیابان رد شدن... س.ک.س داشتن... خندیدن... غذا خوردن... دقت کرده اید ذهن ما همیشه به دنبال مسائل متافیزیکی و بزرگتر از خودمان است اما زندگیمان را همین روزمرگی های کوچک پر کرده است!

به شدت گرسنه ام، اما غذا خوردن برایم بی معنا شده است. اگر قرار باشد در کمتر از یک لحظه بمیرم، غذا خوردن به چه معناست؟ اگر او میدانست ساعت 10 صبح قرار است بمیرد، ساعت 8 کنار خانواده اش صبحانه میخورد؟! خواهش میکنم رومانتیک و ماورایی خیال بافی نکنید که بگویید: " آره! من دلم میخواد آخرین روز زندگیم کنار اونهایی که دوسشون دارم با آرامش صبحونه بخورم و از این با هم بودن لذت ببرم...!!! " در لحظه قرار گرفتن همیشه فرق دارد...

کسی خانه نیست. لباسها گوشه و کنار اتاق ریخته اند. مرتبشان میکنم، به یاد خاله ام می افتم. وقتی که مراسم تمام شود و مشغول مرتب کردن خانه شود و به لباسهای شوهرش بر بخورد... کمد را باز میکنم تا پیراهن سیاهم را آویزان کنم. کت و شلوار مشکی، کروات آبی و پیراهن سفید با خطهای رنگی و شادم را میبینم که هفتۀ قبل برای مراسم عروسی دخترخاله ام پوشیده بودم، و لباس سیاهی که امروز برای مراسم تدفین پدرش میپوشم... شاید فاصلۀ بین مرگ و زندگی تفاوت در رنگ و طرح یک لباس باشد! کت و شلوارم... شوهرخاله ام با انگشت شصت و اشاره اش پارچۀ کتم را لمس میکند و میگوید: " این پارچه جون میده برای تابستون، پارچۀ کت من کلفته نمیشه تو تابستون پوشید." و پدرم را دست می اندازد: " یه کت و شلوار شیک واسه خودت چرا نمیدوزی، کاپشنت احمدی نژادیه! "

بیشتر از اینکه ناراحت باشم عصبی هستم. مردن به این راحتی را نمیفهمم! بی ارزش شدن زندگی در یک لحظه را نمیفهمم... نمیتوانم ذهنم را جمع و جور کنم. هنوز نفهمیدم چی شده. در دو حالت نمیشود فکر کرد و حرفی زد: 1- وقتی ذهن خالی ست، 2- وقتی ذهن پر است... برای آنکه فکر نکنم، مشغول دیدن بازی فینال میشوم. اسپانیا و آلمان... آلمان... ساعت 1شب، عروسی تمام میشود، از رادیوی ماشین بازیها را پی گیری میکنم: _" عمو، آلمان 3-2 پرتغالو برد..."  _ " جدی؟ تو رو خدا؟ اه، پرتغال حیف شد..."  اگر آن شب به او میگفتند تو نمیتوانی بازی فینال را ببینی...!

در ماشینمان روی همان صندلی که یک هفتۀ پیش او نشسته بود  لم داده ام و زل زده ام به چراغهای قرمز چشمک زن آمبولانسی که به سوی قبرستان میرود... روی همان صندلی که او نشسته بود... هوا گرم است، از خصوصیات ماشینمان برای او میگویم، کولر را روشن میکنم و نشانش میدهم که بر قدرت و سرعت موتور تاثیری ندارد، که چقدر کم مصرف است و شتاب بالایی دارد و چقدر نرم راه میرود، اما میگوید: " نه، میخوام پژو بخرم! ریو برای شما جوونها خوبه! " میگویم: "اولاً کی گفته مخصوص جوونهاست؟! بعدشم، شما که هنوز 47 سالتون هم نشده! " باز هم با انرژی ادامه میدهم که پدرم از این ماشین راضی ست و خودم هم چند بار پشت فرمانش نشستم، ماشین روانی ست، دوباره کلی داستان میسازم. جواب میدهد: " نه همون پژو بهتره! " بیخیالش میشوم! با خودم میگویم پس چرا از من نظر خواستی؟!!

چهرۀ گریان خاله ام را میبینم. انگار تو همین چند ساعت، چند سال پیر شده... همین یک خاله را دارم. بعضی وقتها احساس میکنم بیشتر از مادرم دوستش دارم.........   با خاله و شوهرخاله ام شوخی میکنیم که دوباره شدید مثل روزهای اول، مثل تازه عروس و داماد! بچه هایتان که ماشالله عروسی کردند و آینده شان مشخص شده، حالا باید به فکر خودتان باشید، کلی بار از پشتتان برداشته شده... دیگه واسه خودتون حال کنید...! یک صنعت ادبی هست به اسم Dramatic Irony ؛ که در آن خواننده یا ببیندۀ اثر از اتفاق شومی که غریب الوقوع است اطلاع دارد و ته دلش به اطلاعات ناقص و نادرست شخصیت های داستان و غفلت آنان از آینده میخندد...!

سرم بر بالشت افتاده است! دستهایش هنوز جلوی چشمانم است. دستهایش (که انگاری پوستش روشنتر شده بود) از پارچۀ سفید کفنش بیرون زده و به آنها خیره شده ام. تا آخرین لحظه منتظرم تکانی بخورند! به این فکر میکردم که کمتر از یک هفتۀ پیش با همین دست به من چایی تعارف کرد و با لمس همین دست از او خداحافظی کردم. اگر میدانستم آخرین باری ست که با او دست میدهم...

موضوع صحبت من شوهرخاله ام نیست... حرف من بودن در لحظه ای و نبودن در لحظۀ دیگر است، آمدن نفس و نرفتنش، پر زدن ناگهانی هرچه بود و نبود... به عزیزان خودتان فکر کنید، به آن لحظه که از شما جدا میشوند، و اینکه شاید هیچ وقت برنگردند... اگر خاله ام میدانست آن روز آخرین صبحانه ای ست که با شوهرش میخورد........ در مراسم تدفین دلم میخواست سفت به پدرم بچسبم و بغلش کنم که جایی نرود...

 

 

 


 

 

·         ببخشید این چند روز بهتون سر نمیزنم... دیگه خودتون فهمیدید چی شده... نمیدونم چه جوری نوشتم، باید دوباره خودم بیام بخونمش...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 1:28 AM  توسط آرش  | 

           

      

              vangogh

 

 

 

 

  اولین جیرجیرک تابستونی رو شنیدم...!

تو کودکیهام همیشه با خودم فکر میکردم جیرجیرک چی میخوره؟! جیر جیرکهای نر و ماده رو با مهارت از رو شاخه ها میگرفتم و مجبورشون میکردم جلوی من جفتگیری کنن! با دقت کردن تو اجزای بدنشون فهمیدم اونایی که جیر جیر میکنن ماده ان و اونایی که ساکتن  نر!

صدای جیرجیرک یعنی گرما... یعنی تعطیلات... یعنی صبحها تا 12 خوابیدن... یعنی کتابهای مدرسه رو جمع کردن و دور ریختن! یعنی استخر... یعنی خریدن جدیدترین بازیهای میکرو؛ کشف ناشناخته های مجازی با ماریو! صدای جیرجیرک یعنی باغ. یعنی رنگ. یعنی سبز. یعنی بو، بستنی، اسکیمو، نوشمک، یخمک...

جیرجیرک یعنی تابستون، تابستون یعنی زندگی. یعنی روزهای طولانی. یعنی اذان غروب ساعت 8:45 بجای 5! تمام فصلها باید تابستون باشه. همیشه باید گرم باشه. اونقد گرم که عرق کنم. همیشه باید آفتاب باشه. آفتاب تند باشه. اونقد تند که تیزی گرماش بره تو پوستم. نور باشه. رنگ باشه. فقط هم رنگهای اصلی: زرد، قرمز، آبی. اصلاً تابستون یعنی انفجار رنگ. تابستون یهنی مولکولهای هوا همه رنگی؛ یعنی نقاشی...

تابستون یعنی آسمون آبی یهو وسط گرما بارون بباره، دوباره آبی شه، یعنی رنگین کمون... تابستون یعنی آبی دریا... یعنی موی دخترا تو نسیمش  رها، یعنی پاهای سفیدشون تا زانو تو آب دریا. یعنی هوس! یعنی تند شدن گردش خون. یعمی جیغ پرستوها بالای سرم. تابستون یعنی عروسی، یعنی ماه عسل، یعنی اولین هم آغوشی...

تابستون یعنی جیرجیرک... جیرجیرک باید همیشه بخونه. وقتی میخونه یعنی رهایی. یعنی درخت. یعنی ارتفاع. یعنی پخش شدن تو فضا. جیرجیرک یعنی پوست اندازی....

کوچیکتر که بودم زن عموم بهم میگفت: "میدونی جیرجیرکها رو درختها چی میخونن؟ میگن:

عیسی  روزی،

موسی  روزی،

همه  روزی،

من  بی روزی..."

و هنوز با خودم فکر میکنم "جیرجیرکها چرا غذا نمیخورن...؟ "

 


  

 

                               * میدونم شاید رنگ پستم کمی سخت باشه و چشم رو اذیت کنه... ولی میخواستم پستم تابستونی باشه! و وبلاگم بترکه از رنگ ...

 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 9:45 PM  توسط آرش  | 

              

 

                          dast neveshte

 

 

 

   نمیدونم چی بنویسم... انگار تهی شدم! ساعت از 3 شب هم گذشته....

اولین جمله ای که مینویسم:

" حالی به حالی میشوم... "

 

                              

 

 

 

دستم به نوشتن نمیره...

به حیاط میرم. آسمون، ستاره، ماه و باغچه. با خودم فکر میکنم:

 

sib

  

باغچه مان

سیب داد،

انجیر هم داد؛

و رحم ذهن من،

هنوز نازا...!

 

 

 

 

    خوشم میاد از چندتا عکسی که گرفتم. حدود دوسال میشه که این گوشی رو دارم و فکر میکردم دیگه تموم سوراخ سنبه هاشو میدونم، ولی امشب فهمیدم سیستم Panorama داره، که میشه از سه جهت مختلف یه منظره عکس گرفت و خودش اونها رو بهم میچسبونه و دید کلی از منظره میده! ای فسقلی!

 

room

 

 

 

   به کارگاه نقاشیم میرم، شروع میکنم به عکس گرفتن از در و دیوار . انگار میخوام چیزی رو ثبت کنم. انگار میخوام مرور کنم. شاید بدنبال خودِ گمشده ام تو این شلوغیها...

 

                                         the wall

                                      (کاور آلبوم "دیوار" از پینک فلوید ـ چسبیده به سقف اتاقم!)

 

 

 

 

caset

 

    اون نوارهایی که همیشه برای پیدا کردن آهنگ دلخواهم باید همشونو زیر و رو کنم و الان پنج سال هست که میخوام یه باکس براشون بخرم!!!

 

 

 

book

 

 

 

    کتاب، کتاب، کتاب... خوندم، خریدم، نخوندم، یا نصفه خوندم. (این سومی بیشتر اتفاق افتاد. کلاً کم پیش میاد یه کتاب رو کامل بخونم!)

 

 

 

 

 

 

painting room

 

 

    اتاق نقاشیم، که انگار هیچ وقت هیچ چیز سر جای خودش نیست! و همیشه از مادرم خواهش میکنم به وسایلم دست نزنه. شاید به ظاهر همه چیز به هم ریخته باشه ولی برای من یه نظم قشنگی داره. همیشه دوست داشتم بشینم و اتاقمو با تموم شلختگیش نگاه کنم...

 

 

    و پنجره ام... روز تولد دو سال پیشم، برای قولی که به خودم دادم، پرنده ها رو تو قاب پنجره ام پرواز دادم تا همیشه قولم یادم باشه؛ اما حالا بیشتر از دو سال از اون روز گذشته و... نشد...

                                            window

 

 

*** امشب یادم اومد که یه چیزایی رو فراموش کردم...

 


 

 

·         برای پستم آهنگ "مرد جان به لب رسیده" از محسن ناجو رو انتخاب کردم. چون دقیقا منم دیگه جونم به لبم...! و اینکه از آهنگهای کمیاب نامجو هست. Download Music

 

·         و صدای اذان صبح...  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 4:18 AM  توسط آرش  | 

 

کودکی

 

 

 

کودکی ام ، تمامش ...

در زنبیل نان ،

در لای پره های دوچرخه.

پاهای پنج سانتی ام !

بر رکابش ؛

رفتن و رسیدن به در بسته.

 

در هراس یافتن پاسخی به نگاه مادر ،

در هراس از لولوخورخوره!

دیدم اش ،

به شک بزرگی ام قسم

که در اطمینان کودکی ام دیدم اش...

و اکنون در حسرتش ،

آن هنگام نیز...

 

بابا، مامان...

بفرستینم در تعلیق نان ،

در رفتن و نخریدن ،

در چرخ های کوچک دوچرخه ،

در زنبیل آویزان

از فرمان !

 

و من ،

همچو زنبیل نان ،

هنوز آویزان ،

از خاطراتم

در زمان

تا زمان...

 

 


 

 

 

·          این روزها که میگذرند گیجم... گیجم که میگذرند این روزها...!

·          غراضه های دوچرخۀ کودکی ام کجاست الان؟

 

·          امشب بدون "شب بخیر" خوابیدی... خواستم شکایت کنم یادم اومد منم دیشب...

 

·          باز هم هیشکی "پینک فلوید" نمیشه! بعد از 8 سال هنوز برام اتفاقات جدید داره.“Wearing The Inside Out” آهنگی که نمیدونم چرا تا حالا بهش دقت نکردم! و چقدر فوق العاده ست. و اتفاقا چقد با وضعیت الانم سازگار... پینک فلوید ممنونم از بودنت.

دانلود فایل زیپ شده موسیقی بهمراه عکس و لیریک

دانلود موسیقی 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 2:17 AM  توسط آرش  |